بیا تا برایت بگویم ،.....
در زیر پوست شهر چه می گذرد . !
بیا تا برایت بگویم ،.....
از دلواپسی ها ،
از دلتنگی ها ،
از دنیای پر مکر و فریب ،
از بازیگران نیمه شبهای
گنه آلود تنهایی!
از مردمان اسیر در چنگال رسوایی ،
تا شاید..
دور شوی ، از این خاک غریب .!
تا شاید..
دور شوی ، از این شهر فریب .!
تا شاید..
« با تو در ثانیه ها » ..
خودم را پیدا کنم . !!
علیخانی
شب از نیمه گذشته ست ،
باده هم دیگر توان بردن هوش از سر
و برون انداختن زبان از دایره ی اختیارم ندارد.!!
گویی او نیز خونبهای تاک تک افتاده را
در ثانیه های کشنده ی بیداری شبانه ام می جوید .!!